تبليغاتX
زندگی دختری تنها

زندگی دختری تنها

زندگی دختری تنهای تنها

سلام دوستان گلم

خوبید؟

معذرت این همه مدت پست نذاشتم

چند ماهه پیش امدم که پست بذارم و قاب وبلاگم را هم عوض کردم و کلی هم مطلب نوشتم اما با زدن یه کلیک اشتباه همش پاک شد

یه عالمه حرف واسه ی گفتن دارم...

اما الان کلاس دارم و این پست را هم  دارم از توی دانشگاه می ذارم

سر فرصت می یام و همه چیز را واستون تعریف می کنم

فقط اینو بگم که من ازدواج کردم

توی پست بعدیم همه چیزو واستون تعریف می کنم

راستی به خاطر نظراتتون و ایمیلها تونم ممنون

دوستون دارم

منتظرم باشید

فعلا بای

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 15:59 توسط آرزو |


پست ششم

سلام

خوبید؟

منم خوبم

معذرت می خوام که یه مدت مطلب نذاشتم اما امروز می خوام تمامه اتفاق هایی را که برام تو این مدت افتاد براتون تعریف کنم البته اتفاق زیادی برام نیوفتاد.

راستی ساسان هنوز بر نگشته منم باهاش قهر کردم دیگه جواب تلفن هاشم نمی دم آخه اون قول داده بود بیاد اما نیومد منم یه مدته با این که دلم براش یه ذره شده نه دیگه جواب ایمیل هاش را دادم نه دیگه جواب تلفن هاش را گفتم شاید با قهر کردنم بر گرده اما هنوز که نیومده

بذارید واستون یه چیز خنده دار تعریف کنم. یه سوتی بزرگی دادم که هنوز خودم  هر وقت بهش فکر می کنم از خجالت آب می شم.

من توی دانشگاه دوست خیلی دارم اما فقط یه دوست صمیمی داشتم. اسمش فاطمه بود ما با هم خیلی صمیمی بودیم اونم مثل من تنها بود . مال اصفهان نبود شیراز زندگی می کرد ولی دانشگاه این جا قبول شده بود . مادرش را وقتی که خیلی بچه بود از دست داده بود و با پدرش زندگی می کرد. ما دو تا خیلی با هم صمیمی بودیم از همه ی راز های هم خبر داشتیم با این که خوابگاه بود اما بیشتر اوقات خونه ی ما بود من مثل خواهر دوستش داشتم و با اون خیلی کمتر احساس تنهایی می کردم تا اینکه حال پدرش بد شد و فاطمه هم واسه ی این باباش تنها نباشه انتقالی گرفت و رفت شیراز من بعد از اون دیگه خیلی تنها شدم نمی دونید وقتی می خواست بره چقدر گریه کردیم من هیچ وقت اون را فراموش نمی کنم و هنوزم گاهی اوقات با هم تلفنی صحبت می کنیم.

من یه دوست صمیمی دیگم دارم اما اون را به اندازه ی فاطمه دوست ندارم یعنی یا اون زیاد صمیمی نیستم . اسمش سانازه دختر خیلی با حالیه هیچ وقت خنده از لباش دور نمی شه در همه حال سعی می کنه همه را بخندونه.خیلی شیطونه . تمومه استادا از دستش تو دانشگاه آرامش ندارند. سر به سره همه می ذاره واسش فرق نداره که کی باشه. منم از همین کاراش خوشم می یاد بعد از رفتن فاطمه من خیلی دپرس بودم اما اون با کاراش من را از اون اوضاع و احوال در اورد . اخلاقش خیلی شبیه ساسانه آخه ساسانم مثل اون خیلی شیطونه . یه چند دفعه هم ساناز ساسان را دیده فکر می کنم ازش خوشش امده آخه خیلی سراغش را ازم می گیره همش می پرسه پسر عموت کی می یاد اما دیگه ساسان را نمی دونم که از ساناز خوشش امده یا نه. من که از خدامه با هم دیگه ازدواج کنن اما فکر نکنم ساسان قبول کنه اخه زن عمومم یه مدت بهش گیر داده بود که باید زن بگیری اما مگه قبول می کرد اما مطمئنم اگه این دفعه از مسافرت برگرده حتما زن عموم زنش می ده . حالا برم سراغ همون سوتیه که گفتم . چند روز پیش ساناز امد بهم گفت تولد یکی از فامیلامونه من می خوام برم تو هم باهام بیا اولش قبول نکردم و بهش گفتم: آخه منو که دعوت نکرده ولی اون گفت: چرا من بهش گفتم یه دوست دارم اونم گفته واسه ی تولدش دعوتت کنم. منم چون حوصلم سر رفته بود قبول کردم . بعد از دانشگاه رفتم یه مغازه ی عطر فروشی و یه عطر زنونه خوش بو واسش گرفتم. فرداش پنج شنبه بود و دانشگاه کلاس نداشتم ساعت نزدیک چهار بعد از ظهر بود که ساناز و مامانش و خواهر کوچیکش امدند دنبالم و با هم رفتیم تولد . توی راه به ساناز گفتم یه عطر واسش خریدم سانازم گفت خوبه.من اصلا یادم رفت ازش بپرسم تولد کیت هست. وقتی وارد سالن شدیم دیدم پشت میز تولد یه پسره ای حدودا ۲۰ ساله نشسته. قلبم داشت از جاش در می یومد از مامانه ساناز پرسیدم تولد کی هست؟ گفت تولد پسر خواهرم بهزاده دیگه مگه ساناز بهت نگفته. نزدیک بود سکته کنم آخه من فکر کرده بودم تولد یه دختر و عطر زنونه گرفته بودم .اگه کادو ها را باز می کردن آبروم می رفت . می خواستم برگردم اما دیگه دیر شده بود در همون موقع خاله ی ساناز و پسر خالش به طرف من امدند و ساناز هم منو به اونا معرفی کرد. وقتی واسه ی عوض کردن لباس رفتیم تو اتاق به ساناز گفتم چرا بهم نگفتی تولد پسر خالته . ساناز گفت خوب حالا چه فرقی می کنه .گفتم آخه من کادو یه عطر زنونه خریدم . ساناز اینقدر خندید که چند تا دختر که تو اتاق بودند از خنده های اون خندشون گرفت . هر چی اون بیشتر می خندید من بیشتر حرصم می گرفت. بعد از کلی خندیدن گفت یادم رفت بهت بگم حالا طوری نیست. گفتم چی چی رو طوری نیست آبروم می ره . گفت :حالا می خوای چی کار کنی نمی تونی که دیگه بر گردی . اون شب تولد بهم زهر مار شد بعد از شام نوبت به باز کردنه کادو ها شد دوست پسر خالش کادو ها را باز می کرد. قلبم انقدر تند می زد. دعا می کردم همون موقع نفهمن که عطر زنونست اما بد شانسی جعبشم زنونه بود حتما می فهمیدن. سانازم کنارم نشسته بود و هر چی به من نگاه می کرد می زد زیره خنده. وقتی نوبت به کادوی من رسید دوست پسر خالش گفت این جعبه ی خوشگل از طرف کیه؟ .ساناز گفت:از طرف آرزو جون دوست من. همه ی سرها برگشت به طرف من. داشتم از خجالت آب می شدم . منم وقتی خجالت می کشم گونه هام سرخ می شه و همه می فهمن. پسره جعبه را باز کرد و عطر را از توش در اورد خاله ی ساناز و بهدش پسر خالش ازم تشکر کردند منم  زورکی با صدایی که حتی خودمم نشنیدم گفتم خواهش می کنم قابلی نداره. که ناگهان ساناز گفت: البته کادوی آرزو جون دخترونست آخه من بهش نگفتم  که تولد پسر خالمه اونم فکر کرده تولده دختره و یه عطر زنونه خریده. با این حرفش همه زدن زیره  خنده ولی پسر خالش گفت : اشکالی نداره مهم حضور خوده آرزو خانومه ساناز از ایشون خیلی تعریف کرده بود منم مشتاق بودم ایشون را از نزدیک زیارت کنم . با این حرفش دیگه خیلی خجالت کشیدم آرزو می کردم هر چی زود تر مراسم تموم بشه و برگردم خونه . توی راه ساناز ادای پسر خالش را در می یاورد وبا خواهرش سپیده منو مسخره می کردن .سپیده به ساناز گفت فکر کنم گلوی بهزاد گیر کرد. جلوی مامانش خجالت کشیدم اما مامانش فقط می خندید.

 خوب دیگه تموم شد امید وارم خسته نشده باشید راستی به خاطره نظراتتونم خیلی ممنون

دوستون دارم ونظر یادتون نره

بای

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:25 توسط آرزو |


پست پنجم

سلام سلام سلام

خوبید؟

امید وارم خوب خوب باشید و حوصله ی خوندن نوشته های من را داشته باشید.

دفعه ی پیش تا اینجا گفتم که خانم کمالی اینا امدن خونمون وهمه ی این کارا زیره سره زیبا جون بوده و اون منو به اونا معرفی کرده .وقتی فهمیدم کاره زیباست دلم می خواست خفش کنم.اون شب حرفی از خواستگاری زده نشد نمی دونید چقدر خوشحال شدم گفتم مامان حتما می خواسته منو اذیت کنه وگرنه اگه برای خواستگاری امده بودند حتما یه صحبتی می کردن اما اون ها تنها حرفی که نزدن همین موضوع خواستگاری بود.خلاصه اون شب به پایان رسید منم خوشحال که این بحث خاتمه پیدا کرده.اما چند روز بعد از اون شب بود که مامان  یه شب گفت:آرزو خانم کمالی اینا فردا شب می خوان بیان اینجا.پرسیدم: واسه ی چی؟ مامانم گفت: مثل اینکه تو را پسندیدند . امروز زیبا جون زنگ زد،گفت قرار بذارن واسه ی فردا شب بیان خونمون جدی صحبت کنن .من دیگه داشتم می مردم از عصبانیت. شب نخوابییدم ومنتظر شدم بابام بیاد.وقتی امد حسابی بهش پریدم ولی بابای بیچارمم هیچ کاره بود همه ی این جریانات زیره سر مامانم بوده. از اونجایی که بابای منم به شدت زن ذلیله قبول کرده که بیان.بعد از بابام رفتم پریدم به مامانم. حسابی با اونم دعوا کردم ولی مامانم بهم قول داد که بذارم بیان بعد خودش بهشون همون شب می گه که نظره من منفیه.خلاصه اون شب زیبا جون و خانم مالکی و همسرش و پسرش امدن اما این بار به جای خواهرش خالش امده بود . اون شب صحبت از خواستگاری را اقای مالکی پیش کشید. وای نمی دونید خالهه چقدر از فراز تعریف می کرد. حالم دیگه داشت بهم می خورد. اونم مثل دختر خواهرش توی حرف زدنش عشوه می یومد اما اینقدر این کار را با مزه انجام می داد که ادم خندش می گرفت.اون شب اقای کمالی از بابام خواستند که اگه ممکنه یه روز من با پسرش برم بیرون و با هم حرف بزنیم  بابا هم یه نگاهی به مامانم کرد و اجازه داد. نمی دونید تو اون لحظه من چه حالی داشتم .از شدت عصبانیت داشتم منفجر می شدم بدون خداحافظی و معذرت خواهی سالن را ترک کردم و رفتم تو اتاقم فکر می کنم حدود یک ساعت بعد بود که اونا رفتن. مامان امد تو اتاقم می خواست به خاطره اون رفتارم دعوام کنه  ولی بهش اجازه ی صحبت ندادم و من دعوا را شروع کردم  مامانم دیگه جرات نمی کرد حرف بزنه بعد که من اروم شدم گفت خوب خودت بهش بگو این طوری خیلی بهتره اگه ما بهشون بگیم به خونوادشون بی احترامی کردیم اما اگه خودت بهش بگی بی احترامی نمی شه.قرار شده صبح فراز بیاد دمه دانشگاه دنبالت همون جا خودت بهش بگو.چاره ی دیگه ای نداشتم قبول کردم فکر می کنم ادرسو از بابام گرفته بود چون دقیق جلوی دانشگاه جلوی ماشینش ایستاده بود .مثل این ادم هایی که همدیگه را چند ساله می شناسن با من رفتار می کرد راحت به من می گفت ارزو جون.انگار نه انگار که جلسه ی اوله همدیگه را دیدیم. هر چی می گفت من بر عکسشو می گفتم. می خواستم خودش بگه نه. ولی مگه از رو می رفت .خودش یه چیزی می گفت بعد نظره منو می پرسید منم بر عکسشو می گفتم دوباره اونم نظرش را عوض می کرد و حرف منو تایید می کرد.اولش خیلی عصبانی بودم ولی از بس دستش انداخته بودم خودمم به کار خودم خندم می گرفت ولی دلم نیومد بیشتر از این دستش بندازم ازم پرسید نظرتون راجع به من چیه؟ گفتم شما پسر خوبی هستید گفت پس یعنی جوابتون مثبته.گفتم :نه .نمی دونم چرا سرخ شد و گفت شما که نظرتون راجع به من مثبته چرا جوابتون منفیه. گفتم اینا چه ربطی بهم داره .جواب من از اولشم منفی بود ولی به خاطره مامانم اینا و اینکه ابروشون نره گفتم بیایند تازه منم با امدننتون موافق نبودم مامانم اصرار کرد. مگه حالا ول کن بود.پشت سر هم سوال می پرسسید. گفت چرا جوابتون از همون اول نه بوده. گفتم چون من هنوز برام ازدواج زوده و فعلا چیزی که برام مهمه درسمه و اصلا قصد ازدواج ندارم.یه گیری بود. ول نمی کرد که. دوباره گفت: خوب من صبر می کنم تا هر موقع شما امادگی شو پیدا کردین. گفتم من تا بیست ساله دیگه امادگی شو پیدا نمی کنم. گفت جدی می گم گفتم منم جدی گفتم

می دونم که خسته شدید ولی دیگه تموم شد .خلاصه این ماجرا هم ختم به خیر شد

راستی ساسان قراره بیاد. چند روزه پیش بهش زنگ زدم اینقدر باهاش دعوا کردم قول داده تا چند روزه دیگه بیاد.نمی دونید چقدر خوشحالم.با ساسان یکم از تنهایی در می یام.

دوستون دارم

فقط نظر یادتون نره

بای

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 17:45 توسط آرزو |


پست چهارم

سلام دوستان گلم

خوبید؟

من که خیلی خوبم.یعنی یه مدت حالم اصلا خوب نبود ولی الان حالم خوبه

به خاطر اینم که این همه مدت پستی نذاشتم معذرت می خوام ولی واقعا حالم خوب نبود. نه از نظر جسمی ها بلکه از نظر روحی.ولی الان مشکلم خدا را شکر بر طرف شده .

بذارید از اول واستون تعریف کنم.

چند هفته ی پیش توی خونه نشسته بودم و داشتم درس می خوندم ساعت سه بود که مامانم از مطب زنگ زد و گفت:آرزو آماده شو می خوایم بریم خونه ی یکی از دوستام برای شام دعوتمون کرده.من که حوصلم به شدت سر رفته بود قبول کردم و گفتم: کدمو دوستت. مامانم گفت منم زیاد نمی شناسمش دوست زیبا جونه (زیبا جون یکی از دوست های صمیمی مامانمه البته اسمش اول زیبا نبوده اعظم بوده ولی عوض کرده گذاشته زیبا. از اون زن های فضوله خیلی هم ادعای کلاس می کنه من که اصلا ازش خوشم نمی یاد) خلاصه قبول کردم چون اصلا حوصله ی تنهایی را نداشتم اول رفتم یه دوش گرفتم ویه لباس ساده پوشیدم و موهام را هم خیلی ساده پشت سرم بستم.می دونستم اگه مامانم بیاد به خاطر ساده پوشیم دعوام می کنه ولی گفتم اگه بهم گیر بده می گم اصلا نمی یام ساعت حدودا پنج بود که زیبا جون زنگ زد و ازم دعوت کرد که به مهمونی دوستش برم منم گفتم باشه تقریبا نیم ساعت بعدش بود که مامانم امد اولش یه نگاهی بهم انداخت وگفت:با این سر و وضع می خوای بیای. با عصبانیت گفتم:مگه چشه یا همینطور میام یا اصلا نمی یام . این حرف را انقدر جدی زدم که مامانم کفت:خیلی خوب هر جور دوست داری بیا. با هم رفتیم . وقتی رسیدم تقریبا تمومه دوست های مامانم با دختراشون بودن. دوست زیبا جون که همون کسی بود که مهمونی گرفته بود امد و با ماها سلام علیک کرد و بهمون خوش امد گفت . مامانم به محض ورود رفت توی جمع دوستاش منم مجبور شدم برم کنار دخترا بشینم اولش احساس غربت می کردم اما بعد از چند لحظه یه دختر که بعد فهمیدم دختر صاحب خونه بود امد کنارم نشست و کمی با هام حرف زد. توی حرف زدنش خیلی عشوه می یومد به حدی که حالم داشت به هم می خورد ولی دور از ادب بود که بهش بی توجهی کنم کمی با هام حرف زد و سوالاتی ازم پرسید بعدم پا شد رفت .بعدم که شام خوردیم امدیم خونه . از رفتن به مهمونی پشیمون شدم چون اصلا خوش نگذشت .یه چند روزی از این مهمونی گذشته بود بابامم  نبود مامانم سر شام گفت ارزو پس فردا شب مهمون داریم گفتم  خوب کی هست گفت همون دوست زیبا جون که رفتیم خونشون مهمونی می خوان بیان اینجا گفتم خوب حالا واسه ی چی می خوان بیان مامانم گفت برای تو باتعجب پرسیدم برای من مامانم گفت اره خانم کمالی یه پسر داره بیست و پنج سالشه شب مهمونی خواهرش از تو خوشش امده به مامانش گفته بیان خواستگاری برای تو . داشتم سکته می کردم .من خواستگار داشتم اما مامانم همشون را رد می کرد ولی این دفعه اوضاع فرق می کرد. با عصبانیت گفتم بی خود من که جوابم نه ست و پس فردا هم از اتاقم بیرون نمی یام و سریع امدم تو اتاقم. تا صبح اعصابم خرد بود .صبح حوصله ی رفتن دانشگاه را نداشتم رفتم خونه ی مامان بزرگم ولی مامان بزرگم گفت حتما مامانت شوخی میکنی ولی اصلا شوخی نبود شب خونه ی مامان بزرگم موندم فرداش بابام امد دنبالم باورم نمی شد بابام این موقع روز کارش رو ول کنه و بیاد دنبال من .بهم گفت مامانت با اینا رودر واسی داره یه امشبو بیا اتفاقی نمی یوفته من و مامانتم با این ازدواج موافق نیستیم تو هنوز برات زوده ولی به خاطره این که ابرومون نداره یه امشبو بیا . منم به خاطره بابام قبول کردم با مامان بزرگم رفتیم خونمون. شب  خانم کمالی و دخترش و پسرش و همسرش به همراه زیبا جون امدن. پسره اسمش فراز بود خوشگل  و خوش تیپ بود ولی من اصلا ازش خوشم نیومد. تازه فهمیدم همه ی این کارا مقصرش زیباست اون منو معرفی کرده

دیگه خسته شدم بقیشو بعدا براتون تعریف میکنم

عیدتون مبارک

بای

 

+ نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت 13:22 توسط آرزو |


پست سوم

سلام دوستان گلم

به خاطره این که یه مدت مطلب نذاشتم معذرت می خوام آخه برام یه مشکل بزرگ پیش امده بود البته هنوزم ادامه داره و هنوز حل نشده الان نمی تونم توضیح بدم چون اصلا حالم خوب نیست قول می دم بیام و همش را براتون توضیح بدم بازم معذرت می خوام. راستی به خاطره نظراتتون هم ممنون.

فعلا بای

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 12:29 توسط آرزو |


پست دوم

سلام دوستان عزیز

به خاطر نظرات و محبتتون ممنون

من را ببخشید که یه مدت مطلب نذاشتم راستش حوصله ی نوشتن نداشتم ولی امروز دوست عزیزم که از طریق این وبلاگ و چت با هم آشنا شدیم ازم خواست که بقیه ی داستانه زندگیمو براش تعریف کنم  منم با اینکه خیلی خستم ولی خواهش دوست گلم شب ناز جون را رد نمی کنم و این کار را می کنم

البته اگه نوشته هام بده و جمله بندی هام قشنگ نیست به بزرگی خودتون ببخشید آخه من انشا نویسیم اصلا خوب نیست وقتی هم که مدرسه می رفتم نمره ی انشام پایین ترین نمره توی کارنامه ام بود

فکر کنم توی پست قبلیم منظورم را اشتباه بیان کرده باشم و بعضی از دوستان اشتباه بر داشت کرده بودند

من گفتم که مامانم بهم گیر می ده ولی گیر دادن مامان من مثل مامان های دیگه نیست همه ی مامان های دیگه صلاح بچه هاشون را می خواند و بهشون راه درست را نشون می دن ولی مامان من کارهاش عکس مادر های دیگه اس به قوله دوستم همه را برق می گیره تو را .....(بقیه ی ضرب المثل یادم رفته)

من یه دختر ساده پوش ولی به نظر خودم شیک پوشم اما مامان من می گه مثل عهد قاجاری ها می مونم و می گه مدر ن نیستم ولی من اصلا این طوری فکر نمی کنم .

مامانم با دوستاش یا همون همکاراش هر چند وقت یکبار مهمونی دارند بعضی اوقاتم این مهمونی های کذایی خونه ی ماست ( خدا نصیب نکنه) که من از این مهمونی ها متنفرم .دوستای مامانم دختراشون را می برن مامان منم به خاطره این که جلوی اون ها کم نیاره  می خواد منو با خودش ببره که سر همین موضوع کلی با هم دعوا داریم  چون من نمی خوام به این مهمونی ها برم ولی مامانم می خواد منو ببره تازه حالا اگه که منم قبول کنم برم بازم سر طرز لباس پوشیدنمو مدل مو هامو و..... کلی با هم دعوا داریم.آخه دختر های دوستای مامانم با یه وضع هایی می یان که به قوله ساسان (بعدا می گم ساسان کیه) اصلا آدم چندشش می شه بهشون نگاه کنه مامان منم با کلاس بودن را توی این چیز ها می بینه و به من می گه که بی کلاسم  و می خواد منم مثل اون ها باشم همین می شه که  با هم دعوا مون می شه

توی پست قلیم تا اینجا گفتم که ما در هفته ده ساعتم پیش هم نیستیم و خیلی کم پیش می یاد که دور هم  جمع بشیم و شام و ناهار را با هم بخوریم البته گاهی اوقاتم خونه ی مامان بزرگم (مامانه بابام) دور هم چمع می شیم که واسه ی این مهمونی هم مامان بزرگم پدرش در میاد تا بابام و مامانم را راضی کنه تا زود بیان خونه .حالا من می گم مادر بزرگ فکر نکنید خیلی پیره ها نه با با خیلی هم جونه  حدودا یه 60 سالیش هست ولی مثله یه زنه 30 ساله می مونه .خوشگل، خوش تیپ، قد بلند . گاهی اوقات توی مهمونی های خونوادگی پا به پای ما جوون ها با مزیک چنان فاز میگیره که خدائیش دیدن داره .من عاشقه مامان بزرگمم  و بیشتر اوقات تنهایی هامو با اون پر میکنم مامان بزرگم می گه من اونه یاد جوونیهای خودش می ندازم  به خاطره همین منو بیشتر از نوه های دیگش دوست داره من از لحاظ ظاهری خیلی شبیه مامان بزرگمم فقط تفاوتمون اینه که رنگ چشمای من سبزه ولی ماله مامانبزرگم سیاه .منم عاشقه چشمهای مشکی ام ولی متاسفانه رنگ چشمام به مامانم رفته به نظر خودم رنگ چشمام خیلی زشته ولی همه بهم می گن خیلی چشمام خوشگله (میدونم اینو واسه ی دلخوشی من می گن ) دلم می خواد لنز رنگی بذارم ولی مامانم نمی ذاره می گه واسه ی چشمات ضرر داره (اینم یه گیره دیگه) آخه خدا وکیلی سبزم شد رنگ

مامانبزگم جز بابام یه بچه ی دیگم داره . عموم از بابام بزرگتره و پنج تا بچه داره . چهار تا دختر یه پسر  دوتا از دختراش ازدواج کردن .ما زیاد با عموم اینا رابطه نداریم آخه مامانمو و زن عموم با هم خوب نیستن وچی بشه توی مراسم ها و مهمونی ها و خونه ی مامانبزرگم همدیگه را ببینیم ولی بابام و عموم رابطه ی خیلی خوبی با هم دارند. ساسانم که گفتم پسر عمومه 24 سالشه و درسشو تموم کرده و الان با بابام وعموم توی کار بیزینسه .من خیلی دوستش دارم (فکر بد نکنید مثل داداش دوستش دارم) توی خونواده حرف اولو آخرو اون میزنه حتی مامانمم که با زن عموم و دختراش بده محاله ساسان یه حرفی بزنه و قبول نکنه.با این که رابطمون باهم بده ولی ساسان تقریبا هر روز خونه ی ماست . من هر جا بخوام برم با اون می رم .ولی الان دو ماهه که ایران نیست. به خاطره کارش ومنم الان خیلی بیشتر از قبل احساسه تنهایی می کنم و دارم دق می کنم

دیگه فکر کنم واسه ی امروز کافی باشه امیدوارم خسته نشده باشید فقط نظر یادتون نره

دوستون دارم

بای

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 12:25 توسط آرزو |


پست اول

سلام

ممنون که به وبلاگ من سر زدی و الان داری مطالب منو می خونی. من

یه دختر تنها هستم . خیلی خیلی تنها . اونقدر تنها که اومدم توی نت ومی

خوام واسه ی شما ها درد ودل کنم . این وبلاگ برای من مثله یه دفتر

خاطرات می مونه هر چند روز یه بار می یام و اتفاق هایی را که برام

افتاده را توش می نویسم . شاید الان شما ها با خودتون بگید چه دختر

خولی . به جای درد و دل با اطرافیانش امده اینجا و می خواد با یه مشت

آدمه غریبه درد ودل کنه ولی باید در جوابتون بگم که من توی زندگیم

کسی را نداشتم و ندارم که بخوام باهاش درد و دل کنم واون را از اتفاق

هایی که واسم می یوفته با خبر کنم . شاید از طریق اینجا از درد و

غصه هام کم بشه . آخه همیشه می گن اگه آدم همه چیز را بریزه توی

خودش و خالیش نکنه دق می کنه پس شما هم خواهشا با نظراتتون این

دختر تنها را از تنهایی در بیارید و خوشحالش کنید و از تجربیاتتون

براش بگید .

برای اینکه من را بهتر بشناسید بهتره اول خودم را معرفی بکنم .

اسم من آرزوئه 18سالمه و دانشجوی رشته ی معماری هستم . تک بچه

ی خونوادم وهیچ خواهر و برادری ندارم .بابام توی کار بیزنسه و

مامانم دکتره زنان و زایمانه . توی یه خونه ی ویلایی 750 متری زندگی

می کنیم  می شه گفت وضع مالیمون توپه و از این نظر هیچ کم وکسری

ندارم اما من حاضر بودم توی یه خونه ی 20 متری زندگی می کردم

ولی اینقدر تنها نبودم . بابام 6 صبح که می ره بیرون ساعت 1و2 نصف

شب می یاد خونه حالا اگه خیلی هنر کنه و بخواد زود بیاد ساعته12 می

یاد . مامانمم که از صبح تاعصر مطبه و اگه عصر هم نوبت شیفتش

باشه و مریض داشته باشه ساعت 12و1 می یاد خونه و اگه حالا شییفت

هم نباشه و وقت ازاد داشته باشه یا کلاسه یوگاست یا کلاسه مدیتیشین یا

آرایشگاه یا مهمونی با دوستاش .

بعضی وقتا می شه که حتی چند روز بابام را نمی بینم و مامانم را هم

شاید در کل روز 4 ساعت بیشتر نمی بینم . توی اون چند ساعتی هم که

با هم هستیم فقط داریم با هم جر و بحث و دعوا می کنیم . مامانم خیلی

بهم گیر مده . می خواد سلیقه و نظرات و عقایدش را بهم تحمیل کنه منم

به قول بابام زیر باره حرف زور نمی رم همین میشه که دعوامون

میشه. مثلا اینکه چرا این مدلی لباس می پوشی ،چرا مدل موهات

اینطوریه، چرا آرایش نمی کنی و هزار گیره دیگه که اگه بخوام همشو

بگم حوصلتون سر میره ولی بابام بر عکس مامانم عینه خیالش نیست و

اصلا بهم گیر نمیده به خاطر همین من بابام را بیشتر از مامانم دوست

دارم .

شاید باورتون نشه ولی ما در هفته خیلی کم شام وناهار را باهم میخوریم

اونم فقط جمعه هاست که مامانم نمیره سره کار و بابام هم سعی می کنه

شب زود بیاد خونه .

فکر کنم واسه ی امروز کافی باشه اخه انگشتام دیگه خسته شد و چشم

های شما هم خسته

فقط نظر یادتون نره و بهم بگید من چطوری از تنهایی در بیام

فعلا بابای

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 16:11 توسط آرزو |


ممنون که به وبلاگ من سر زدی و می خوای درد و دل های منو بخونی فقط نظر یادت نره
اینم ادرسه ایمیلمه:arezo123456789tanha@yahoo.com


بخش اصلی سایت


HOME

E-Mail
BAHAR 20


آرشیو مطالب

هفته چهارم مهر 1388

هفته دوم اردیبهشت 1388

هفته اوّل فروردین 1388
هفته چهارم اسفند 1387
هفته چهارم بهمن 1387
هفته دوم بهمن 1387


لینک دوستان

هری پاتر
عاشق ایرانی
من و تنهایی
پروانه ای در جست و جوی عشق
حمید رضا قناییان /عاشق بی معشوق
انچه می گذرد به روایت من /مرتضی
پا ئلو ما لدینی ...........یه دوست
کلبه ی عشق
پروانه ی سفید
دختر کیلو چنده عشق است پسر
ورلد آف واركرافت
پاتوق شعر
کل کل دخترا و پسرا
فرشته های دوست داشتنی
سلطان خوانندگان معین
حدیث جون/ پروانه ای با قلب شکسته
ضد پسر
قالب های فوق جدید بلاگفا



بخش آمارگير سایت



تعداد بازديدها:


Design by : Bahar-20


خدمات وبلاگ نويسان جوان منبع : خدمات وبلاگ نویسان جوان          www.k2cod.com رفتن به بالای صفحه

آمار وبلاگ

تعداد بازديدهای اين وبلاگ:

خدمات وبلاگ نویسان